سلام کتی
من خیلی وقتها خیلی روزها مچ خودم رو گرفتم با صدای سربه زیر٬یواش...طفلکی...بعد نفهمیدم که چرا.....و تو می دونی "چرا"یی که جواب نداشته باشه یعنی پای قصه/غصه ی کهنه ای وسطه..
یک روزباید داستان صداها رو بنویسم..صداهای بلند..یواش..محکم...ترسیده...سر یه زیر...طفلکی...بعد تهش هم اضافه کنم که آدما هر لحظه مثله صداهاشونن...که این لعنتی ها بیشتر از چشمها می تونن آدمو لو بدن...حداقل به خودش.


