خب...این پست رمزداره و برای خواندن ادامه مطلب لطفا "دوست و آشنا" بیان ایمیل بزارن و رمز دریافت کنن.. با تشکر
ادامه مطلب
* با جهان پدران به قدر فرسودگی میجنگیم و درست لحظاتی که فکر میکنیم فاتح جنگیم خود را در شکل و شمایل پدرمان کشف میکنیم. با همان عادتها، همان نگاه و اخم و خنده. همان صداها.
همه خوابن و من نمی دونم چرا اصرار دارم حتما بیدار باشم
سال نو شد.مبارک.
کسی روی دلم راه می رود
نمی دانم در کدام صحرای دور
کسی روی دلم راه می رود
*حمید رضا شکار سری
حالِ پاییزی ما مثل آدمی میمونه که دستشو بریده یا دلشو کندن یا با چشمای خودش چاقو دیده دست طرف/ یا یا یا حالا هرچی...بعد هی درد داره...هی پیچ می خوره...بالا پایین میپره...هی حواسش هست که دردش زیاده
زمستون؟ همون آدمه..همون درد...ولی فهمیده که دیگه فایده ای نداره...به دست و دل باند پیچی شده اش نگاه می کنه فقط.
پاییز ِ سختی بودی
بری که دیگه بر نگردی
بدو برو
آفرین
شبیه اینها هستم که بعد هر خنده و حرف و اینا، دوست دارن به یه جای دور نگاه کنن و یه "هوووووم" یواشکی بگن.
از لحاظ نویسنده شناسی برای مخاطب عرض کردم
گاهی آدم وقتی به مشکلات و درگیری هاش گیر میده و هی تا ته تهش دنبال میکنه تا بفهمه چی میشه که اینجوری میشه؛ به دلایل روان شناختانه و خاک بر سرانه ای میرسه...از اون حرفا که نمیشه به هرکسی گفت ..نه به خاطر مگو بودنش...به این خاطر که بعضی حرفا رو باید ناخوداگاهت بزنه...دست خودت نیست...شاید چون هنوز خودت هم باورش نکردی..شاید چون هنوز امید داری که فرهیخته تر از این حرفا باشی!
من متشکرم.
اصلا شاید بشه اینجوری گفت که آدما به دو دسته تقسیم میشن ...اونایی که میشه جلوشون چیپس و پنیر رو با دست خورد ...و بقیه.
*چقدر خوبه یه سری آدما توی زندگی من هستن که حرفامو میفهمن...الان که گیر آدمایی افتادم که حرفامو نمی فهمن میدونم موهبت بزرگیه...
احساسات متناقضی دارم من
یه روز میگم کاش میشد آدم بره خودشو بفروشه یه دونه نو بخره
یه روز میگم اگه امروز با خودت بری سر کار حتما از پس همه چی بر میای
این متناقضه یا متنافره؟ هرچی هست خره
* تیتر از ترانه های همدم این روزهای بنده ..آقای داریوش
من متولد سال سگم ولی یه مار بالفطرم از لحاظ پوست اندازی و البته یه گربه ی پرشین هم در درون دارم...الاغ وجودم هم اغلب فعاله و گاهی هم مثل خرگوش سایلنت میشم...میمون درون هم وقتی حالش خوبه من خیلی خوبم...
همه رو یه شکل میخواد...همه توی یه مسیر پشت سر هم در حال حرکت و در هر ایستگاه دستورات از پیش گوشزد شده رو انجام بدن...
برای فردیت هیچ ارزشی قایل نیست و بخوای پاتو از جاده کج کنی گوشتو می پیچونه و همه ی قدرتشو به کار میگیره تا برگردی به خط ...برنگردی هم اینقدر ترس میریزه توی جونت که واسه یه عمرت بسه..
برای خودمون نگرانم..برای خودم نگرانم....میترسم یه روز دیگه یادم بره چی خوشحالم میکنه...یه روز من هم برم قاطی بقیه گله...میترسم یه روز برای داشتن چیزایی که بقیه دارن، پا بزارم روی هر چی اصول شخصیه...
توی این دنیا اصلا جایی برای طغیان نیست..برای نخواستن..برای نقص...برای نه...برای انتخاب..
همه عمرت، غرورت از یک قدم جلوتر بودنت باشد از دیگران. همه عمرت،غرورت از تحملت باشد در سختی ها. همه عمرت، غرورت از محبت بی شائبهات باشد در دوست داشتن. همه عمرت، غرورت از بی پروا بودنت باشد در زندگی. همه عمرت، غرورت متفاوت بودنت باشد در کار کردن. همه عمرت، غرورت از دست گرفتن و تشویق دیگران باشد به حرکت، به جلو رفتن. همه عمرت، غرورت به ننالیدن باشد و محکم ایستادن، به خودت افتخار میکنی هی جلو میروی و لبخند میزنی و مقابل تمام سختیهایی که آوار می شود رویت، مقابل تمام شبهای تاریک و تنهاییات، مقابل تمام غریب ماندن حرفهایت، تمام خواستههای ِ خواسته نشدهات، چشمهای نخواندهات، حسهای گم شدهات، آرامش نداشتهات…دلت را خوش میکنی به همین غرورت، به همین افتخارت .
غرورت که از دست میرود، افتخارت که له
میشود، فقط فکر میکنی دیگر غرورت را نداری، فکر میکنی دیگر افتخاری نیست.
زمان که آرام آرام بگذرد میبینی حالا تو نشستهای و دیگران جلو میروند و
برات دست تکان میدهند، میبینی دیگر تاب ِ سختی برایت نمانده، دیگر
نمیدانی چطور میتوان مهر ورزید، دیگر شهامت نداری. میبینی خلاصه شدهای
در کلیشه، میبینی حتی دلداری هم نمیتوانی بدهی چه رسد به انگیزه حرکت،
میبینی همه اوقاتت به گلایه میگذرد، نمیتوانی لب بدوزی از تلخی.. میبینی
تمام شدی.....
بعضی آدما زبرن...گوشه دارن..یهو می بینی یه لحظه باهاشون بودی ها
ولی دستتُ برید...دلتُ شکست...حالا نه دلیلی...نه اتفاق خاصی...
فاجعه دقیقن همین است که چایی بریزم و زندگیام را برای یک نفر دیگر تعریف کنم. آدم مگر خودش چهقدر میداند دارد چهکار میکند؟
گاهی که آدم با دانسته های جدید(جدید هم که نه، تکامل یافته تر توسط حرفای خاله زنکی دور میز) اطرافشو مرور میکنه، می فهمه که خاک عالم ! چه ابله عظیمی بوده... و البته همچنان هست...
آدمیزاد مورد بحث باید خودشو دلداری بده و بگه که تقصیر اون نیست...خب تصورشُ هم نمی کرده که ناجورها ی بدجور (یه جور صفته مثلن) اینقدر آدمای عادی و معمولی باشن..حتی هنوزم که اون آدم (های) مذکور رو می بینم میگم واقعا یعنی این آدم اینجوریه؟ خب چرا به قیافش نمیاد؟ رفتارش هم به وحشتناکیه اعمالش نیست که آخه!
خدایا خودت ما رو حفظ کن از شر جونور ها ... ما که دیگه عقلمون نمی رسه به اضافه اون بلاهتِ دهه شصتی که خدمتتون عرض کردم.
*تیتر یه قسمت از ترانه و آهنگ آرمین ابراهیمی یه....اصلا به نظرم زندگی یعنی کتک خوردن مداوم که گاهی وسطش استراحت داده میشه...حداقل ما اینجوریشو دیدیم!...کتک خوردن دردناک نیست... غمگینه...خسته کنندست...دلتون نسوزه
میگن هرچی سن آدم بره بالاتر، صبر و حوصله اش هم بیشتر میشه..ولی مطمئنا این حرف در مورد من درست نیست..من روز بروز کم طاقت تر تر تر...گاهی لحظه هایی خودم خودم رو فوت می کنم تا خاموش بشم از بس که شعله کشیدم و غصه دارم! ... به خودم میگم طاقت بیار تو بدتر از اینها رو هم دیدی و گذروندی و من واقعا خیلی بدتر از این روزها رو هم دیدم و اصلا اگه بخوام نگاه کنم این روزهای من بد نیست ...معمولی و در حال گذره...ولی این چیزی نیست که من بخوام..من جاه طلب تر از این حرفهام که تحمل کنم کسی باید منو تایید کنه...که ببینم تموم زندگیم داره با روزمرگی میگذره...اصلا از همه مهم تر اینکه من خسته تر از این حرفهام که بخوام هی با آدمها شروع کنم...من ِاین روزها حوصله دنبال حرف مشترک گشتن نداره...میخواد سرناهار دست دوستشو بگیره غر بزنه...حرف بزنه...که بشه بهش بگه که چه سخت میگذره و بپرسه که من آدم مغروریم؟ حتی وسط همین حرفای سخت گفتن هم بخندن که نگاه کن چه تشبیهات خوبی واسه فلانی استفاده کردم...ولی هی یه جوری میشه که از آدمهایی که باهم یه عالمه خاطره داریم و ساختیم دور میشم...بعد هی مجبورم از اول...و این وسط پوست منه که داره کنده میشه .
ج- سر کار با عین و شین فال سعدی می گرفتیم... و همیشه هم بهم می خندیدن که واسم ازین شعرهای مرد ذلیلی میومد..ازینا که کف پات ببوسم و هر چی تو بگی و اینا .....گر بخوانی / ور برانی / بنده ایم!
تا چند گویی ما و بس / کوته کن ای رعنا و بس / نه خود تویی زیبا و بس / ما نیز هم بد نیستیم
س- چه نتیجه ای میخوای بگیری ؟
ج - یه زمانهایی یه روزگارهایی هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن....
اینایی که هی به زن وجودشون افتخار میکنن !
میگن اینکه توقع داشته باشی، چون آدم خوبی هستی، دنیا باهات خوب رفتار کنه، مثل اینه که از یه گاو توقع داشته باشی چون گیاهخواری، بهت حمله نکنه!
در شروع n امین سال عمر به این نکته ایمان دارم :
همه آنچه که در زندگي آموختهام
در يک کلمه خلاصه ميشود: ميگذرد.
* رابرت فراست
عشق اگه ناموس بشه عشقه...
*فیلم رییس - مسعود کیمیایی
استرس میگیرم....بدجور هم استرس می گیرم.
ما بیشتر ازینکه زندگی کنیم ، درباره زندگی فکر می کنیم!
همینه که وقتی به پشت سرمون نگاه میندازیم چیز خاصی نمی بینیم .
اینجوری فحش ندید.
به ناراحتی آدمها احترام بزارید.اجازه بدید یه کم غر بزنه..بدوبیراه بگه..غصه بخوره...عصبانی باشه. بهش حق بدید که یه اینجور وقتایی, نخواد منطقی و فلسفی به دنیا نگاه کنه!
به عنوان یه درد کشیده عرض می کنم.
ما برای هر خوشی و ناخوشی حداقل حداقل دو بار تاوان پس می دیم....
من کلن دو روز در هفته زندگی واقعی دارم...پنج شنبه و جمعه....روزای دیگه در لحظه شماری ٍ رسیدن این دو روز میگذرن
از پلان اول :
آخر خط، خیلی خوب است. به آخر خط رسیدن،خیلی محشر است. یعنی که هر چه در چنته داشتی برای هر کسی خواسته ای رو کرده ای، یعنی هر چقدر توانستی یا بخشیدی، یا شاخ و شانه کشیدی، یا مهر ورزیدی، یا دریغ کردی، یا هدر دادی، یا ساختی. یعنی که زندگی ات، دوستت، عشقت، فامیل ات، همکارت، خلاصه هر کسی، هر چه در چنته داشته برای تو رو کرده، یا له ات کرده، یا آدم ات کرده، یا خرابت کرده، یا به زمین زده ات، یا به عرش برده ات. به آخر خط رسیدن، خیلی عالی است. یعنی که دیگر توی دل لامصب ات چیزی نمانده که نکرده باشی. یعنی که بالاخره معلوم است از خودت راضی هستی، از دیگران ناراضی. یا برعکس اش. یعنی که تکلیف ات با خودت مشخص شده. یعنی که بعد از بدو بدوهایت، حالا دیگر نشسته ای نفس تازه کنی. آخر خط، محشر است. چون می توانی از نو شروع کنی. دلت جایی نمانده، حسرت کاش آن کار را می کردم و آن حرف را می زدم و آن چیز را می دیدم را نداری. همه چیز تمام شده، یا در حقت تمام کرده اند، یا در حقشان تمام کرده ای. نکته مثبت اش در همین ” تمام کردن” ِ نکبتی است.
نقطه ته خط
دلم تنگ شده برای اینجا..آرشیو رو مرور کردم و واقعا از خوندن بعضی نوشته هام کیفور شدم! (بفرمایید نوشابه..اصلن امکان نداره؛اول شما) چی شد که ازینجا دور افتادم؟ میگن وبلاگنویس جماعت در دو حالت نمینویسه ..یا وقتی حالش خیلی خوبه یا وقتی حالش خیلی بده...ولی من واقعن هیچ کدوم ازینا نبودم..من فقط سرم شلوغ بود(از نوع بد) و بعدم که خلوت شد از بس تجربه های کسب شده زیاد بود و جاش ورم کرده بود! ده /بیست /سی/ چهل می کردم از کدوم بنویسم! یه مقداری هم نوشتم ولی بعدش کلن بی خیال شدمو گذاشتم همه چی ته نشین بشه...نتایجش حالا بعدها خودشو نشون میده!
ولی فعلن یکی از نتایجی که از همین وبلاگ بدست آوردم اینه که..کسی که از ناراحتی آدم دیگه ای خوشحال میشه از درجه انسانیت سقط شده است!...مواظب خوک های کثیف مجازستان باشید و برای آرامش روحشون ......دعا؟ صلوات؟ نخیر...حتی یه تف هم نفرستید .. به ما چه!
* حالا چرا تیتر روگذاشتم "بازگشت هانیکو"؟ نمی دونم! همینجوری نصف شبی یادش افتادم! یه استاد داشت که خوش تیپ بود و موهاش صاف و صوف ریخته بود توی صورتش و یه چشمش معلوم نبود ؟ ازین لحاظ هم هیچ شباهتی ندارم باهاش..استاد ما شبیه شرکه
