تبليغاتX
مداد رنگی ها

مداد رنگی ها

 

یادت باشه زندگی کلن یه راهه....یه سفره....آدما یه چیزایی توی کوله پشتیشون دارن یه چیزایی هم ندارن...به همین سادگی...
نَشین به شمارش کم آوردن ها...به جاش راه برو...بخند...نگاه کن...حرف بزن...
 
گاهی ته کوله رو هم خوب بگرد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:38  توسط ماشنکا  | 


سلام کتی

قبول داری که یک چیزهایی هست که عمیق و کهنه شده در آدمیزاد؟...که لعنتی انگار چسبیده به روحت.. هرچقدر هم خیال برت داره که رد کردی ..که دیگه نباید باشه...ولی هست...




کتی.. ما کی از دست تمام آدمهایی که بودیم خلاص میشیم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:0  توسط ماشنکا  | 

 

من آدم قناعت کردن نیستم. من آدم کاچی بعض هیچی نیستم. من آدم به کم ساختن نیستم. همینطورهاست که وقتی اینقدر سهمم از همه چیز کم می شود (می شود؟ چرا فعل مجهول به کار می برم؟) می زنم می روم به راه خودم، به هزارتوی خودم، و بعد گم می شوم... طوری که پیدایم نمی کنید...
 
+ از اینجا


 
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:48  توسط ماشنکا  | 

 

بعدازظهر روزایی که فرداش تعطیله خیلی خاصه....آدم همینجوری الکی دلش یه جور دیگه ست

یه جور ِ خاک بر سری!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:40  توسط ماشنکا  | 

 

آدمیزاد گاهی دلش میره پی بازی هایی که بازی خودش نیست...
مثلا مثلا تویی که اصولن آدمی هستی که برات مهم نیست دیگران چی فکر می کنن دربارت٬یه روز یهو متوجه بشی که چقدر شبیه آدمی شدی که براش مهمه دیگران چی فکر می کنن دربارش!
یا مثلن یه بازی دیگه هست که توش یه آدمی رو یه گوشه ای جا میدن و سعی می کنن که دوستش داشته باشن چون بالاخره یه زنگی یه اسمسی یه گوش شنوایی ...همین که یکی آدمو دوست داشته باشه هم خوبه دیگه...


جفتش کار آدمای ترسویه.

محض یاداوری عرض کردم.


 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:21  توسط ماشنکا  | 

 

"مراقب خودت باش " یک جمله ی تزئینی نیست . یعنی نه این که از خیابان که رد می شوی اول راست را بپا ، بعد چپ . یعنی نه این که وقت روشن کردن گاز حواس ات به کبریت باشد . مراقب خودت باش یعنی نرسد یک روزی که حال ات خراب خراب باشد و کمد بخواهی . یعنی حواس ات باشد پوست دور ناخن ات را نکنی . یعنی مراقب خودت باش که گوشه گیری اش رسوب نکند . غم ته چشم هایش نشیند ...راست و چپ را هم بپا ولی..


+از اینجا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:51  توسط ماشنکا  | 


 بلد نیستیم / یاد نگرفتیم / یادمون ندادن / تجربه شو نداشتیم / نمی دونیم
 بعضی قسمت ها رو باید چطوری زندگی کرد.

- از بیانات ذهنی ِ یه سری آدمای ناقص الرشد ِ سه نقطه ی اول شخص مفرد.



*پنج شنبه ایه هی پیاده رفتم و هی بارون اومد و رفت و اومد و ...روز تولد خوبی شد در کل .البته من همینجا عرض کنم که ذوق و شوق بارون اومدن مال شما طهرونی هاست.والا ما توی شمالمون "کل یوماً بارون " و "کل باروناَ شرشر "بود  و این سوسول بازیای "زیر باران باید رفت و فلان و فلان و فلان را زیر باران باید دید" مخصوص شماهاست..بنده ترجیح میدم به همه ی اونا از تراس در حالیکه یک دست لیوان چای و یک دست کیبرد، نگاه کنم.


** از عمر یه سال گذشت و من هنوزم معتقدم آدما به اندازه ی رویاهاشون بزرگن..



پ.ن: یکی باید یه چیزی بنویسه در باب این که چقدر چارکلمه ی با محبت و از ته دل می ارزه به خیلی چیزای گرون تر..
"تولدت مبارک.خیلیییییییییییییییی.....همیشه شاد بمون.همیشه خوب و باحال زندگی کن."



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:20  توسط ماشنکا  | 

 

منبع :گودر


آدم باید شانس بیاره و حدودای 15-14سالگی ازین جمله ها بخونه ...اونوقت الکی نصف راه رو اشتباهی نمیره...

شاعر می فرماید :

                        Finding  سرابی بود و بس
                       خوابی که تعبیری نداشت


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:15  توسط ماشنکا  | 

 

من باهمه ادعا و ادا اطوارهام اعتراف می کنم که ذهنم توانایی و مهم تر از همه٬ حوصله ی تجزیه و تحلیل و سناریونویسی برای روابط پیچیده ی بین آدمها رو نداره..
برای من همه چی ساده و خطی و آخی و منظوری نداشت و شاید همینجوریه و ایناست.. مگه اینکه خلافش ثابت بشه...
ولی وقتی ثابت شد ....وقتی ثابت شد............!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 8:38  توسط ماشنکا  | 


آدم به خودش میگه: خب فقط دیکته ننوشته ست که غلط نداره دیگه.... .
یعنی حالا اگه اون وسط٬ غلطی پیدا کردی یا شک داری که نکنه غلط داشته باشی یا نه بفهمی که کلن و اصولن غلط کردی٬ این جمله هه یادت میاره که حالا ایرادی هم نداره٬ این دیکته ی مشکوک رو هم میشه گذاشت به حساب شجاعت یا کسب تجربه یا حالا شد دیگه٬ گهی زین به پشت و...جهنم..بازم گهی زین به پشت.

فقط مشکل اینجاست که اینجور جمله قصارها وقتی تاثیر دارن که نفهمی واسه دلداری دادنه... 


 شاعر می فرماید:   آهای معلم بد / چقدر جریمه باید؟


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:33  توسط ماشنکا  | 

 

آدم مذهبی ای نیستم ..آنتی مذهب هم نیستم ..یه آدم معمولی ام که ذهنم مخلوطیه از ریاضی و کامپیوتر و کتاب ها و رویاها و خیالات و توهمات و منطق و بی منطقی های خودم.

ولی به روش خودم می دونم که تو هستی..خودم پیدات کردم...من ِ لجباز ِ فراری از بند و قفس و کلیشه٬ خودم فهمیدم که هستی...

خواستم بگم که من یادم رفته بود..من این لحظه هایی که قبل و بعدش تو ("تو" ی خدا رو نمی گم..من ِ مخلوق روعرض می کنم )دوتا آدم متفاوتی رو یادم رفته بود..این ثانیه هایی که زندگیت یهو عوض میشه...که قبلش تو باحساب و کتاب خودت خیلی چیزها داشتی و زندگی خوب بود و قابل تحمل بود ولی بعدش دنیا و دغدغه هات و فکرات یه جوردیگه ست...اصلایه شکل دیگه میشه...گاهی خوب تره و معمولن بدتر...

گاهی می ترسم...ازینکه هیچ تضمینی برای ثابت بودن هیچ لحظه ای وجود نداره ...از این بی اعتباری همه چیز می ترسم...

تو مواظب ما باش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:50  توسط ماشنکا  | 

 

به نظرم اگه دخترا قبول کنن که آقایون منظورشون رو یا با حرفاشون میگن یا با رفتارشون و اصولن اونا برخلاف دخترا ته دلشون چیزی پنهون نگه نمیدارن ( فک کنم حالشو ندارن ) که شما هی بخوای خودتو به کوچه علی آقا اینا بزنی و واسه هر چی اونجا دنبال منظورشون بگردی و راضی هم برگردی...خب؟

اگه دخترا این نکته کنکوری رو رعایت کنن خیلی از این شکست های عشقی پیش نمیاد...چون زودتر از اون راهشونو می کشن و میرن !

 

پ.ن : نتایجی که بعد ازخوندن چندتا وبلاگ دخترونه ی عاشقانه به ذهن آدم میرسه !
آدم یه مدت که وبلاگ دخترونه ی درحال عاشقیت بخونه تاااازه متوجه میشه ما دخترا چه استعداد غریبی در زیستن درعالم هپروت داریم به خدا ! رسمن گاهی توهم می زنیم !


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:42  توسط ماشنکا  | 

 

باید شروع کنم به نوشتن....حتما حرفها کم کم سر ریزمی شن دوباره

 من هنوزفرصت نکردم بعد ِاین اتفاق خوبه٬ دست وپامو دراز کنم وبگم : آخیییییش...فرصت نشده...روزا میان و میگذرن و هنوز کتابام توی جعبه ست...هنوز اتوی مو کار نمی کنه..هنوز روی میز آشفته و ریخت وپاشه...هنوز کتونی نخریدم...هنوز یه دل سیر با دوستم حرف نزدم و تبریک نگفتم بهش ...هنوز ازاتفاقات درون شرکتی تعریف نکردم... هنوز سینما نرفتم و " درباره ی الی" هیچی نمی دونم...هنوز فرصت نکردم دوروبرموخوب نگاه کنم و بگم :آخیییییییش

 

**تیتر از آهنگای آلبوم اول کیوسک - با لحن راک خوانده شود !


 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 17:6  توسط ماشنکا  | 

 

وبلاگ نوشتن یعنی کانورت ِ گذر عمر به سی و دو تا حروف الفبا ...
حالا اگه خیلی بخوایم دقیق باشیم میشه  سی و دو  +  نقطه و پرانتز و علامت تعجب و علامت تعجب ( به علت اهمیتش دوتا حساب میشه ) ...

نوشتنم نمیاد یعنی کانورت نمیشه خب.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:3  توسط ماشنکا  | 

 

پیش از شما
به سان شما
بی شمارها
با تار عنکبوت نوشتند روی باد
کاین دولت خجسته جاوید زنده باد ...

 

دکترشفیعی کدکنی


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:45  توسط ماشنکا  | 

 

بر تیر ِ جَورتان ز تحمّل سپر کنیم
تا سختی ِ کمان ِ شما نیز بگذرد


به این عکس قبل و بعد از زندان ابطحی نگاه می کنم و.....

تا ته قلبم سوخت.

ای وای..ای وای

 


 پ.ن: تو همانی برادر ؟ :

تو همانی برادر ؟
چقدر عوض شدی ! اصلا نشناختمت.

چه خبر؟ از وب نوشتهای جدیدت بگو. عکس های جدیدی که از جلسات گرفتی .
سفر تفریحی به زندان خوش میگذرد؟
دیگر حق اعتراض هم نداری ها ! غذا که جوجه و چلوکباب نوش جان میکنی ! روزی دوبار و هر بار نیم ساعت که پیاده روی میروی ! چشمانت را هم میبندند تا خسته نشوند ، تا زشتی ها را نبینی ، ببینی که چه بشود؟
رژیم غذایی هم که برایت در نظر گرفته اند . خداوکیلی درچند ماه میتوانستی این همه لاغر شوی؟

راستی از رمضان زاده چه خبر؟ خونی که داخل اتومبیلش بود را پاک کردند؟ پاک شد؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 19:14  توسط ماشنکا  | 

 

حلوا حلوا می کنمت
شیرین نمی شوی
 همیشه تلخی
 همیشه عاقلی

 


مهدیه لطیفی


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:52  توسط ماشنکا  | 



چه جایی بهتر از وبلاگ که آدم بیاد توش اعتراف کنه : من وقتی مقنعه سرم میزارم٬ دچاربحران هویت میشم... ! 

+ یه چیز دیگه...جدیدن فهمیدم از وقتی که سر کار مقنعه میزارم و رنگ تیره و این حرفها...وقتی میخوام بیرون برم و خرید و مهمونی برم ناخوداگاه خیلی خیلی بیشتر از قبل لباسای رنگی می پوشم ..حتی یه مانتو خریدم کلن رنگی رنگیه...یعنی ترکیب رنگهای مختلفه! شال و روسریهام هم شده سبز و بنفش و حتی یه دونه قرمز قرمز هم از روسری های مامانم کش رفتم!..اینا رو بزارید کنار کتونی سفیدم...ببینید چه شود !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:55  توسط ماشنکا  | 

 

عشقت را در ارتفاع پست خرج نکن . در ارتفاع یک متری از سطح زمین ، اگر پر بزنی ، سقوط و تل خاک و گل و لجن سرنوشتی محتوم است . یا بلند بپر از اول برای عاشقیهایت و آدم عاشقیهایت ، یا گله نکن بعد از آنکه باختی ..

* از اینجا


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:13  توسط ماشنکا  | 


یه روز پنج شنبه ای ٬ مامان با یکی تلفنی حرف میزد و برگشت از من پرسید :امشب شب رغایبه؟ ..نگاش کردم گفتم چی؟ من چه می دونم مامان!... حرفشو با آدم اونور خط ادامه داد که : آره فک کنم امشبه.........بعد این توی ذهن من موند و با خودم دیالوگ داشتم که : ا؟ همون شب آرزوها؟...امشبه؟...خب واضح و بدیهیه که اکثرن از جنبه ی مذهبی به این شب نگاه نمی کنن که..یه جورایی مثل همون فال حافظ گرفتن می مونه...یه بهانه ست...خب ؟
تا اینجای حرفام مقدمه بود...اصل حرفم اینه که اون شب٬یه دونه هم آرزو نکردم..حتی یه دونه! یه جور انگار که نه انگار که نه انگار بود واسم...

اینطوریه که آدم یه روز به خودش و زندگیش نگاه می کنه و میبینه که از یه جا به بعد٬ دیگه ناخوداگاه دلش اسم بعضی خواسته ها رو نزاشته " آرزو "...چون آرزو یعنی خواهش و التماس و لطفا خدایا...شاید از بس که آدم اونا رو حق خودش می دونه!...شایدم از بس که تمام لطف بدست آوردن یه سری چیزا اینه که به مرحله ی " آرزو " نرسی خب...
اصلن بازم این حرفها به کنار... واقعیت واقعیتش اینه که حتی اگه پروردگاره لطف کنه و زیر اون آرزوهه رو امضا کنه و بره واسه اجرای احکام.. باز من این مدلی " بدست آوردن" رو دوست ندارم! حالا مفعول جمله هرچی هم که باشه... اوهوم..


 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:15  توسط ماشنکا  | 


شاهکار دیگری از جناب دلتنگستان :


آدمهای احساساتی را بايد کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.

آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند. هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.

آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.

آدمهای احساساتی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.

تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.

آدمهای احساساتی نهايت زندگانی هستند.






+ با تشکر از ایشون  ..

 ++ برای اینکه عاشق نوشته ای شد چه دلیلی محکم تر از اینا  :«آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند.»
خب بقیه آدما مدلشون اینجوریه که پانزده میلیون و خرده ای دقیقه از عمر٬پاهاشون روی زمینه به شدت ....و کل سهمیشون از هپروت و رویا و دریم و کودک درون و خل بازی فقط سه دقیقه ست در مقیاس یه عمر...و خب مشخصه که برنده ی این تقابل کیا هستن: عقل کل ها..چون دستاوردهاشون رو می تونن با انگشت نشون بدن!.....
راه حل همونه که نویسنده گفت ... آدمهای احساساتی را باید کشت...موافقم..


+++ یه روز تو قحطیه غزل / دنیا ما رو کم میاره

++++ یعنی...ای دنیای خر! ایشالا کم میاری دیگه ؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:24  توسط ماشنکا  | 

 

برای آزادیمون
حبس ابد بریدن....


 

پ.ن ۱: مهدي كروبي با نگارش نامه اي به نتيجه انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري اعتراض كرد و با صراحت تاكيد كرد كه دولت برآمده از آن را دارای مشروعیت و مقبولیت نمی داند و در هیچ برنامه ای از جمله تنفیذ و تحلیف آن شرکت نخواهد کرد .

۲: آقای میر حسین موسوی! رییس جمهور عزیز..ببخشید که اوایل ورودتون به اعتبار دیگران شما رو پذیرفتیم..در این سه هفته به قدری شریف و صادق و محکم بودید که  از این به بعد اعتبار و ارزش دیگران با میزان همراهیشون با شما تعیین میشه...چقدر حیف که کشورمون بیست سال از حضور شما محروم بود...کشور و مردمی که حتی محبوبترین سیاستمدارانش هم معمولا یکی از دو گزینه شرافت و صداقت رو کم داشتند!
بیانیه های شما رو می خونیم و به رایی که به شما دادیم افتخار می کنیم:
از این پس ما دولتی خواهیم داشت که از نظر ارتباط با ملت در ناگوارترین شرایط به سر می‌برد و اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن را نمی‌پذیرد. دولتی با پشتوانه‌های ضعیف مردمی و اخلاقی که از او انتظاری جز بی‌تدبیری، قانون‌گریزی، عدم شفافیت، تخریب ساختارهای تصمیم‌گیری و تدوام سیاست‌های ویرانگر اقتصادی نداریم، و بیم آن می‌رود که بر اثر ضعف‌های بی‌شمار ذاتی و عارضی‌اش در ورطه امتیاز دادن به بیگانگان بیفتد. این چیزی نیست که ما از آن خرسند باشیم، بلکه از آن به شدت واهمه داریم....

۳: خاتمی : در فضایی تبلیغاتی که مدام از آن سم به جامعه تزریق می شود حرکت مترقی و آرام مردم به اغتشاش و انقلاب رنگی با منشاء بیگانه تعبیر می شود و چهره هایی که همگی سابقه ای روشن دارند، با اعمال روشهای غیرقانونی و غیرشرعی دستگیر می شوند و هدف پروژه نخ نمای تواب سازی و گرفتن اعترافات بی اساس و نمایشهای تلویزیونی قرار می گیرند و شاهد رفتارهای زشتی هستیم که سالها پیش ریشه آن لااقل در وزارت اطلاعات کنده شد و آنگاه دم از آشتی ملی و فضای آرام می زنیم؟! این حرفهای بی اساس یعنی چه؟ براندازی و انقلاب رنگی یعنی چه؟

۴: این روزا میشه این تحلیل رو هم هی خوند شاید شاید که درد این داغدیدگی کمتر بشه:
موسوی رئیس جمهور نشد و از این جهت هرچند تداوم نابودی 4 ساله کشور تاسف برانگیز است و هر ایرانی حق دارد به خاطر این واقعیت تلخ خون گریه کند؛ اما از منظری پراگماتیستی بهترین حالت ممکن اتفاق افتاده است. چرا؟ به این دلایل...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:57  توسط ماشنکا  | 



نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت
و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت

 بدون هیچ دلیلی به راه می افتی
سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت

و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی
که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت

 بگیر دست خودت را که باز گم نشوی
دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت

 صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید
و بازگشت به سمت خودت صدای خودت

 سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است
تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

 تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی
که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت

 رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته
و باز دست تکان میدهی برای خودت...


سعید حیدری

 * از اینجا

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:50  توسط ماشنکا  | 


خرداد ۱۳۸۸ بود دخترم
بیش از تمام خردادها باران آمد
هم سن تو بودم
دلم زندگی می‌خواست
رنگ و آواز

خرداد ۱۳۸۸ بود
گاهی اگر
خیره می‌شوم
به نقطه‌ای
از پس
آن خرداد است
دیگر
از پدر‌بزرگ نخواستم
خاطرات انقلاب را تعریف کند

روز به روز
ساعت به ساعتش
دقیق یادم است
چگونه بگویم
آن سال
بر ما چه گذشت
تو باور نمی‌کنی
از پشت‌بام کلاشینکف در‌آمد
از خیابان باتوم
تمام کانال‌های تلویزیون
چارلی چاپلین نشان می‌داد

فراموش نکن
به کودکانت هم بگو
روزی روزگاری
در ایران
وقت آن رسید
خرداد ۱۳۸۸ بیاید

ما با هم بودیم
شکست نخوردیم
و
تا همیشه داغ داریم

                     
                                 سارا محمدی


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:15  توسط ماشنکا  | 

 


باورکردنش سخته که همه ی این اتفاقها داره توی بیداری میوفته..این همه مامور توی خیابونها..قدم به قدم...با تجهیزات کامل...اونجا خیابونهای کشور من بود یا پایگاه نظامی؟....خدای من..خواب بودم مگه نه؟ توی خواب بود که توی راه از شدت در گیری و حمله ها مجبور شدم برم توی خونه ی مردم و یه ساعت بمونم تا اوضاع آروم بشه مگه نه؟....یکی داد میزد آمبولانس بیا اینجا دو نفر گلوله به شکمشون خورده...جلوی درمونگاه مردم الله اکبر می گفتن چون یه مجروحی رو آورده بودن که چشمش ضربه خورده بود.....فلسطین رو فقط از تلویزیون دیده بودیم...مردمایی که سنگ پرت می کردن و طرف مقابل اسلحه جلوشون گرفته بود....امروز خیابونهای تهران خود خود فلسطین بود...با چشمای خودم دیدم که این طرفیا سنگ پرتاب می کردن و اون طرفیا با باتوم و گلوله حمله می کردن....میزدن..میزدن....امروز شهر در قرق اونا بود.......اون احمق بی شعور بی سواد که هیچ درجه نظامی هم نداشت می تونست به همه مردم شهر حمله کنه و داد بزنه که حرکت کنید٬هیچ کس نمونه...سر هر خیابون..سر هر چهارراه٬ ده نفری وایساده بودن ...حکومت نظامی مگه غیر اینه؟....تهران امروز روز سیاهی داشت...اینا همه خوابه مگه نه؟...
الله اکبرهای امشب از همیشه بلندتر و طولانی تر بود...

+ ساعت یازده و نیم شبه و هنوزم صدای الله اکبر از یه خیابونی میاد...خدایا رحم کن...خدایا تو چه دینی فرستادی که می تونن به اسم اون اینجوری مردمو بکشن؟

پ.ن ۱: گزارش امروز تهران - شراگیم..

۲ : بيانيه شماره 5ميرحسين موسوي 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 23:38  توسط ماشنکا  | 

 

توی این هفته ای که گذشت دو روزشو هیچ وقت فراموش نمی کنم..
روز یکشنبه ۲۴ خرداد که مثلا جشن و راه پیمایی فاتحان متقلب بود...مسیرم با جمعیت یکی بود و برای اینکه ننگ همراهی با اونا به من نچسبه! از طرف دیگه خیابون پیاده می رفتم (همه مردم همین کارو کردن)..مثل لشکر شکست خورده بودیم و با ناباوری به اون سمت خیابون نگاه می کردیم.. به این جماعتی که با سرویس مخصوص! هفت تیر پیاده می شدن و پرچم دستشون می دادن و روونشون می کردن به طرف ولیعصر ...خیلی خیلی روز بدی بود...ولی ماها باز می تونستیم همو پیدا کنیم..همه ی اونایی که اون روز نمی خندیدن و سکوت کرده بودن و چشماشون پر از غم و ناباوری بود٬ همفکر ما بودن...یه کم دلمون قرص شد که نه! انگار تنها نیستیم! وقت خداحافظی با غریبه هایی که این غصه همراه و آشنامون کرده بود فقط یه چیزی گفتیم: امیدوارم همو توی شادی و پیروزی ببینیم..
دوشنبه ۲۵ خرداد روز همین آدمهای ساکت دیروز بود..اون جمعیت میلیونی انقلاب تا آزادی برای همیشه توی ذهن همه می مونه....نه با اتوبوس ما رو جمع کرده بودن و نه پلیس ما رو اسکورت میکرد نه رادیو تلویزیون دولتی فراخوان داده بود ! همه از هر جایی که تونسته بودن خودشونو رسونده بودن...با همه شک و تردیدایی که بود..با همه بی خبری و بی موبایلی و بی اینترنتی...با همه ترس از کتک خوردن و حمله ی لباس شخصی ها و پلیس...چنین راه پیمایی تا به حال سابقه نداشت و هیچ کس نمی دونست چی پیش میاد...هیچ کس هیچ تصوری نداشت که چی میشه؟..که چند نفریم؟.....نکنه حمله کنن؟....تصویر بلوار کشاورز با آدمایی که به سمت انقلاب می رفتن برای همیشه توی ذهنم میمونه....این ماجرا "ما" ها رو کنار هم جمع کرد..بدون کوچکترین شناختی از هم٬ به هم لبخند زدیم و کنار هم راه رفتیم و آب تعارف کردیم و سکوت کردیم و سرود خوندیم و بغض کردیم و نگران هم شدیم...خیابونای شهر پر از آدمایی مثل خودمون بود...

تا همینجا هم دستاورد کمی نیست...اینکه می دونیم "هستیم"...که جمله ی "خلایق هرچه لایق" دیگه به ایرانی جماعت نمی چسبه!...که دنیا دید "ایران" فقط اون چند نفری نیستند که توی راه پیمایی های روز قدس و امثالش با مشت های گره کرده و مرگ بر..مرگ بر...شرکت می کنن...که ایرانی ها اونقدر باشعور و فهمیده هستن که می تونن راه پیمایی صدها هزار نفری ( و میلیونی ) تشکیل بدن و برای اعتراض فقط "سکوت" کنن...

یکی نوشته بود که از این به بعد به مردم شهرم یه جور دیگه نگاه می کنم..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:35  توسط ماشنکا  | 

 

چیزی که بیشتر از همه آدمو اذیت می کنه ٬ این تحلیل های بعضی ملت در باب ِ ( ضمن اعلام این موضوع که هرجمله یه باب مجزا و مفصله! ) :

« اینا همه بازیه..
اینا همه دستشون توی یه کاسه ست...
نقشه ست...
سیاست کثیفه...
همین مردک برای این جامعه خوبه ..
این کشور درست شدنی نیست..
فقط باید جنگ و شورش بشه یا کشورای دیگه حمله کنن..
مردن؟ خب کسی که اعتراض می کنه باید تاوانشم بده دیگه...
من طرفدار اینا نیستم٬چرا شعار مذهبی میدن؟....
من طرفدار اینا نیستم چرا ضد شاه حرف زدن؟...
من طرفدار اینا نیستم چرا به نظام توهین کردن؟ ..
من طرفدار اینا نیستم چرا دولتهای خارجی ازشون طرفداری می کنن؟..
من طرفدار اینا نیستم چرا شیشه میشکونن و خسارت می زنن؟..
من طرفدار اینا نیستم چرا شیشه نمیشکونن؟ چرا به طرف پلیسا بمب پرت نمی کنن؟ »

می باشد!
خدایا..خدایا..خدایا..به من صبر بده! نزار دستم به خون کسی آلوده بشه! :)

 

 پ.ن: این روزا توی حافظه تاریخی ملت می مونه...یه روز به عقب بر می گردیم و این روزا رو یادآوری می کنیم...کاش که حداقل از خودمون شرمنده نباشیم ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:34  توسط ماشنکا  | 

 

یکی بیاد ما رو از خواب بیدار کنه...این یه کابوسه...

+ دیشب فقط از 4 تا شش صبح خوابیدم..بی بی سی نگاه می کردم و باورم نمیشد..باورم نمیشد..تمام امروز سایتا رو نگاه می کردم و مبهوت بودم..حکومت ما رو گوسفندایی فرض کرد که می تونه پای صندوق ها بکشونه بعد هر چی خودش دلش بخواد در بیاره..این همه تقلب..این سناریوی کثیفی که نوشته شده بود..خدایا..کجا داریم زندگی می کنیم؟حکومت ما رو شناخته..می دونه که فقط ملت حرفیم..ملت اس ام اس و غرغرهای توی تاکسی و اتوبوسیم..
اگه اینجوری نبود الان هممون توی خیابونا بودیم..الان همه داشتیم داد میزدیم و اون پسره تنهایی جلوی وزارت کشور کتک نمی خورد... تمام راه برگشت رو گریه می کردم..که منم یکی از همین ملت عافیت طلب..که دوتا خیابون اونورتر اونقدر شلوغه و من این ور راحت دارم می رم خونه..دارم میرم خونه! ما باید همه می ریختیم توی خیابونا..از همون اول صبح باید میومدیم توی خیابونا..مگه چند نفر رو می تونن بزنن؟ تهران حداقل 5 میلیون آدم داره یا نه؟ اون زنجیره انسانی راه آهن تا تجریش کجان؟ فقط وقتی همه چی خوبه و خوشه و پارتیه هستیم دیگه؟ امروز کجا بودیم؟...موسوی راه افتاد پیاده رفت طرف وزارت کشور..ما کجابودیم؟ همین که زحمت کشیدیم رفتیم رای دادیم کافیه دیگه؟! از چی می ترسیم؟ من این دعوت به آرامش رو قبول ندارم...ما به قدر کافی توی این سالها سربزیر و بره وار زندگی کردیم...ما به قدر کافی ملت شریف بودیم تا حالا.....رای های ما رو ریختن توی سطل آشغال..اون مرتیکه داره حضور فراموش نشدنی مردم رو تبریک میگه!..به همین راحتی..به همین راحتی؟

این یه کودتا بود..منتها کودتای حکومت علیه ملت...


امروز موتور سوارها دوباره توی خیابونا بودن....این دفعه دیگه همیشه می مونن؟..دیگه باید عادت کنیم به صدای ویراژ دادنشون؟

این یه سقوط بود...


 

پ.ن: این عکسو که دیدم.......ای خدا...

  صدام هم با ۹۹٪ آرا نماند (از اینجا )

 

پ.ن۲: مهاجرانی:  برای من مثل روز روشن است که 22 خرداد 1388 چهار ماه پس از سی سالگی انقلاب، عصر جمهوری در کشور ما به پایان رسید و آقای احمدی نژاد با تنفیذ ولایت مطلقه امر، آراء لازم را احراز کرد و پیروز شد.... بهمن آغاز پیروزی انقلاب اسلامی بود و 22 خرداد ابتدای حکومت اسلامی...

 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:39  توسط ماشنکا  | 



امروز روز سرنوشت سازیه ها...این روزهای انتخابات که میرسه دوباره می فهمم که چه ملت عجیبی هستیم و تفاوت ها رو می بینم...که اینقدر نه از جماعت روستایی و حاشیه نشین ( گاهی بهشون حق میدم ) که از همین قشر تحصیلکرده ی شهری مدرن وحشت زده میشم ..که به راحتی آب خوردن تحت تاثیر حرفای عوامانه قرار می گیرن..که بعضی هاشون معتقدن که فقط دیکتاتوری در ایران به درد می خوره!..که بعضی ها توهم مبارزه ی کاندیدای محترمشون با سرمایه داری و دزدی رو دارن!
خدایا رحم کن به ما ..به این کشور رحم کن!

 + به آنها که رای نمی دهند - مسعود بهنود


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:18  توسط ماشنکا  | 


رییس جمهور عزیزم

من خسته ام

من دشمنم

ولم کن!

 

از اینجا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 8:25  توسط ماشنکا  |