اگر شما دوتا ميشدين حاضر بودين با اون يكي كه همان خودتون هستين،روبرو بشين و معاشرت كنين؟
این یه سوال مهم و روانشناختیه...هر کی دوست داشت جواب بده ..بدون شوخی...
منم بعد از چند روز جوابمو همینجا می نویسم.
اگر شما دوتا ميشدين حاضر بودين با اون يكي كه همان خودتون هستين،روبرو بشين و معاشرت كنين؟
این یه سوال مهم و روانشناختیه...هر کی دوست داشت جواب بده ..بدون شوخی...
منم بعد از چند روز جوابمو همینجا می نویسم.
بابک (کافه چکش) یه پسر فوق العاده طنازه که خوندن وبلاگش میتونه هر کسی رو با هر درجه از اخم و غصه ...شاد کنه ! یکی از آدماییه که خیلی به نوشته هاش حسودیم میشه.. اگه دلتون گاهی یه خنده بلند میخواد حتما بهش سر بزنید...بابک دانشجوی روان شناسیه ...اینم یه بخشی از نوشته هاش :
گل و گلدون و فقر و فلاکت! - به سلامتی و میمنت بعد از همکاری خواننده ی شهیر و اصیل ایرانی ، آرش ، با شگی در خلق شاهکاری در زمینه ی موسیقی به نام (( دی دی دی دی دنیا!)) شاهد اجرای آهنگ مشترکی بنام نوری تا ابدیت توسط گروه آریان و کریس دی برگ هستیم. که با ادامه ی این روند رو به رشد امیدوارم عمرم قد بده و یه روز کلیپ مشترک علیرضا افتخاری با ویتنی هوستون ، حسن شماعی زاده با جاستین تیمبرلیک ، مرحوم مهستی با مرحوم جان لنون در اون دنیا و یا حتی ساسی مانکن با آندره آ بوچلی رو هم با چشمای خودم ببینم!
در مورد آلبوم جدید آریانی ها هم نکته ی جالب و خنده دار اینه که علیرغم تمامی اتفاقات دنیای امروز و مشکلات متعدد بشری ، هنوز هم آهنگ های این گروه مسائل و دغدغه های عمیق و تالم برانگیزی مثل گل و گلدون و قاصدک و شاپرک رو در بر می گیره و اعضای دل نازک گروه آریان با اون روح لطیفشون غصه ی جدا بودن گل از گلدون یا دعوای لفظی قاصدک و شاپرک پیرامون رقابت عشقیشون برای بدست آوردن خاله سوسکه رو می خورن!
نکته ی دیگه در مورد موسیقی این روزهای کشور رشد قارچ گونه ی رپرهاست و اینکه به سلامتی به نظر می رسه تا چند سال آینده از هر ۳ نوجوان زیر ۱۵ سال هموطنمون یکی آلبوم رپ بده بیرون! به جان خودم از بس این روزا وسط هر آهنگی یهو یه تیکه ی رپ داشته وقتی دارم ((مرغ سحر)) شجریان رو هم گوش می کنم انتظار دارم ناگهان یکی وسطش بیاد بخونه:
مرغ سحر نیومدی پیشم می ترسم،ببین توی پارتی فقط می خوام با تو برقصم!!!
در و دافا واسه تیپ من همه توی کفن،ولی من تو رو دوستت دارم خیلی خفن!!!
تو خوشگل و نازی مثل هلویی،خوشمزه تری از بودی بال آلبالویی!
انشای تابستانی ، دوباره از دانشگاه بنویسید ! - ما شبها در خوابگاه می خوابیم. (شهیار قنبری در پشه بند می خوابید تا مو های مینا ، دختر همسایه را دید بزند ولی ما در خوابگاه از این امکانات نداریم. عوضش یک نگهان با خرمنی ار سبیل داریم!!!). بچه های خوابگاه محدودیت ساعات عبور و مرور را ارجی نمی نهند ( این مودبانه ترین عبارتی بود که می تونستم بکار ببرم!) شبها محوطه ی خوابگاه ادم را یاد محلات ریودوژانیرو می اندارد از بس که سال بالایی های الکی خوش دور هم جمع می شوند و مثل جیپسی ها می زنند و می کشند و می نوشند! ( عجب ذهن پلیدی داریا،منظورم به ترتیب گیتار، نقاشی و دوغ آبعلی بود!!!).
ما روزها در دانشگاه می خوابیم... نه ببخشید، می باشیم! دانشگاه به طور بالقوه و بالفعل یه مجتمع تفریحی است به حدی که پوشش بچه ها ما را یاد سواحل زیبایی خزر می اندازد! دخترهای دانشگاه خیلی طفلکی و مظلوم و آخی می باشند و آدم دلش برای انها سوز می رود از بس که پول ندارند و مجبورند شلوار و مانتوی دوران طفولیتشان را بپوشند و از شدت سو’ تغذیه بخش اعظمی از ابروهایشان ریخته است! ولی ما پسر خوبی می باشیم چون هی فرت و فرت کلاس ها را جیم می زنیم تا این صحنه های وقیح را نبینیم و یکوقت خدای نکرده بی ادب نشویم!
سرویس های خوابگاه ما همان اتوبوس هایی هستند که مرحوم لطفعلی خان زند سال چهارم مکتب خانه که درس می خواند با آنها رفته بوده اردو! روزانه بالغ بر 150 توریست از این اتوبوس ها به عنوان اثار تاریخی و نمونه ای از فرهنگ و تمدن کهن ایران زمین بازدید به عمل می اورند! ما وقتی سوار بر این آثار تاریخی می باشیم بسیاری از هموطنان عزیز قشر کهنسال جامعه را می بینیم که با پای علیل خودشان از ما جلو می زنند!!!
آره... هرروز توی این زندگی پوستمون کلفت تر میشه....ولی روحمون...روحمون هی نازک تر میشه...اونقدر نازک که حتی سایه ی یه حس بد٬ میتونه زخمیش کنه...
زندگی چیز فوق العاده و عجیب غریبی نیست ٬ همین است که می بینی..مهم این است که دوربین را کجا بگذاری...
ترلان - فریبا وفی
ازخیلی چیزا میشه نتیجه گیری های مهم داشت...مثل اینکه صورتحساب موبایل فروردین – اردی بهشت من شده 8600 تومان و قبض جدید هم برای چهل روز شده 5700... برای منی که قبض های سی چهل تومانی روال عادی شده بود...
احساسم چای خوش رنگ و رویی ست
که هر گز رنگ آن را ندیدی
بس که ناشی بودم و همیشه در لیوان رنگی ریختمش،
به جای استکان کمر باریک شیشه ای.
و عشقم
چای گرمی
که بخارش را هر گز ندیدی
بس که ناشی بودم و همیشه قندان را گم می کردم،
و تا پیدا شود یخ کرده بود.
وتو آنقدر مغرور که یک بارهم به کمکم نیامدی
۱-مهمان عزیزم رفت...اعتراف می کنم..اعتراف می کنم که بعد از دو روز و نصفی ٬ دیگه کم آوردم..خیلی آدم خوب و فهمیده ای بود....ولی این روزها دغدغه ها و فکر و خیال هام بیشتر ازین حرفهاست....رفتیم و گشتیم و خرید کردیم و حرف زدیم و مهمانی هم رفتیم و باز هم حرف زدیم و..ولی....من تحملم برای مهمان بازی فعلا همینقدره دو روز و نصفی...یکی دو روز بعدی رو یک جوری تلاش کردم که خوب بگذره..شانس آوردم که خیال بیشتر ماندن نداشت...
۲-یه بیست سی ساعتی حالم خوب نبود...یه جور بدی بد بودم...به قول شاملو : قلبت پر از اندوه است.حس بدی داشتم ...کلافه بودم...گیج...پر از تردید و شک...بلاتکلیف...حفره خالی دوباره سر باز کرده بود و هر لحظه بیشتر سقوط می کردم....خوابم هم نمی برد...شب گذشت و آسمون روشن شد...و من همچنان منتظر خواب بودم...نمی دونم چی شد و فکرهای من از کجا شروع شد و به کجا رسید که دوباره شدم مثل خیلی دورترها که نقشه می کشیدم برای خودم و زندگیم ...یک چیزی مجهولی انگار گم شده بود که لا به لای حرف زدنهای ذهنیم پیدا شد و من هم مثل آسمون دوباره پر از رگه های نور شدم....مهم نیست که شاید آن حرفها فقط حرف بود و خیلی شاید های دیگه...مهم این بود که تونستم با هزار ترفند جلوی سرازیری رو بگیرم و هم چنین جلوی غمی رو که کم کم داشت تمام قلبم رو پر میکرد...و حالم خوب شد... دوباره خودم رو از بین همه حرفها و پیچ و خم ها پیدا کرده بودم ...و بعد خوابم برد...صبح شده بود..
۳- نمی دونم از کی...چرا...چطور ...ولی نتیجه اش این شد که دوست ندارم به آدمها زیاد نزدیک بشم...این روزها زیاد در جریان کارها و زندگی دوستانم نیستم...اگه خودشون حرفی بزنند که هیچ..و گرنه اصلا نمی پرسم...می فهمم و حس می کنم که یک چیزهایی در زندگیشان پیش اومده ...ولی حتی کنجکاوی هم نمی کنم...نه اینکه برام مهم نباشه..نه....حتما که مهمه...ولی من انگار یه گوشه ایستادم و نگاه می کنم....دیروز وقتی نوشتم که :"حوصله اجتماع بیش از یک نفر رو ندارم "...متوجه شدم که دقیقا همینه.. متاسفانه دقیقا همینه... شاید چون این روزها اینقدر با خودم و زندگیم سروکله میزنم که انرژی و وقت و فکر و حس و حالی نمی مونه...و شاید خیلی چیزهای دیگه...نمی دونم..فقط می دونم که با فاصله به دیگران نگاه می کنم...دنیای من انفرادی شده...تک نفره...نفهمیدم چطور....
۴-هیچ وقت نباید آدمها رو از روی رفتار ظاهریشون قضاوت کرد..هر آدمی جزیره کوچکی هستش که فقط خودش خبر از درونش داره...نباید از روی شادی ها یا غصه ها ی ظاهریش نتیجه گیری کرد..ولی..ولی من هر کاری نکردم نتونستم به این فکر نکنم که میشد چطوری زندگی کرد و ما به خاطر اشتباهات دیگران چه روزهایی رو از دست دادیم....بهترین لحظه هامون رو می تونستیم با بی خیالی بگذرونیم ولی حرام درست کردن چیزهایی شد که دیگران خراب کرده بودن...
یه روزهایی..یه لحظه هایی ...خیلی از تیکه های روحمون از دست رفت...هیچ کس هم نفهمید...
۵- پیشنهاد موسیقی : کاوه یغمایی رو که حتما می شنوید این روزها...کاوه یغمایی خواننده و آهنگساز راک ایرانی..بزرگترین فرزند کوروش یغمایی..
جاده یکی از بهترین آهنگهای آلبوم "سکوت سرد" کاوه یغمایی هستش...من عاشق اون "رفت" گفتنش هستم ..جدا از آهنگ و ترانه اش..نوع خوندن کاوه یغمایی هم خیلی عالیه... به نظر من اون "رفت" گفتنش به اندازه ی دو تا آلبوم ارزش داره !....متاسفانه نصف خواننده های ما هنوز شعور درست خوندن یه ترانه رو ندارن...به معمولی ترین وجه ممکن می خونن...
اولین حرف هم فوق العاده ست... یکی باید بگه آخر / چرا رنگ ما پریده ....
اگر تونستید حتما موزیک ویدیوی این دوتا آهنگ رو هم ببینید...( گفتم موزیک ویدیو..یاد مجری های لوس این کانالهای ماهواره ای افتادم ! )
بعد از دو هفته بخورو بخواب و برو و ببین و بخون...بالاخره خستگی سالها کارو تلاش ! از جانمان بیرون رفت و بالاخره...بله...بالاخره خمیازه کشیدیم و گفتیم آه ..حوصله مان سر رفت..دیگر وقت علم و دانش است.باید آن ورق پاره هاو کتابها که مجموع همه ی علممان می باشد را یک مرور بفرماییم تا فردا روزی که جلوی مدیری ..معاونی نشستیم کمی از علم یادمان باشد...
چند روزی هم به این منوال گذاشت که هی رفتیم و آمدیم و از دور نگاهی به ورق های علم و دانشمان انداختیم و گفتیم فردا...از فردا شروع می کنیم.اصرار بیش از حد نتیجه ای نداشت...خود مبارکمان را می شناسیم...شروع هر کاری برایمان سخت ترین قسمت کل کار است...برای شروع نکردن حاضریم هر کار دیگری انجام بدهیم از جمله تمیز کردن اتاق....شستن ظرفها ...ویندوز عوض کردن...دیدن مزخرف ترین سریالها و فیلمها...اس ام اس دادن به کل دوستان دور و نزدیک....زنگ زدن به هر کسی که دم دست باشد!...خواندن در پیت ترین وبلاگها...هر کاری که باعث شود عالیجناب خودمان شروع نکنیم....
چند روزی را در حال و هوای شروع گذراندیم ...تا اینکه دیشب سر غیرت آمدیم و شروع کردیم به حاضر کردن تدارکات علم آموزی...ابتدا ورق پاره های نت برداریمان را دور خودمان پخش کردیم و چند تا چندتا به هم منگنه نمودیم..چرا؟ خودمان هم نمی دانیم! بالاخره باید از یک جا شروع می کردیم دیگر...بعد چون خیلی خسته شدیم و احتیاج به استراحت داشتیم نشستیم و تمام وبلاگ های در پیت ملت را هی باز کردیم و هی خواندیم که یکی در حال زایمان بود و یکی شوهرش معتاد شده بود و یکی دیگر عاشق یکی دیگر شده بود و یکی درعزای نداشتن یکی دیگر بود و یکی با خودش کلنجار می رفت که چند تا کافیست و چه ایرادی دارد دو تا دوتا و یکی دیگر می گفت زن دوستش با یک دوست دیگرشان دوست است ( یاد یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو دوست بشه افتادیم!) و تقصیر کی هست و کی نیست و یکی دیگر مو به مو شرح داده بود که چطور گل پسرش امروز به سیب زمینی گفته دیب دمینی و روزی سه تا بیشتر مای بیبی عوض نمی کند و خیلی ها هم با لبی خندان به خاطر شکست هلند از قهرمانی ایتالیا حرف زده بودند ( که ما زحمت کشیدیم و همان موقع چشممان را از روی صفحه مانیتور به روی تی وی انداختیم که به پنالتی ها رسید و برادر "کاسیاس" عزیزمان روی این ایتالیای در پیت را کم کرد و کلی ذوق نمودیم ) از خواندن آن خزعبلات هم خسته شدیم و حالمان ازین همه زیبایی دنیا و آدمهایش داشت بد میشد ولی چه می کردیم که نه فیلمی مانده بود که ببینیم و نه حال کتاب خواندن داشتیم ( چون تا یک ساعت پیشش داشتیم می خواندیم و احتیاج به تنوع داشتیم.. کتاب بسیار زیبا و دلنشینی بود..ازجمله اتفاقهای بسیار جالب کتاب این بود که پدری خودکشی کرد و برادری برادر دیگرش را به عنوان ساواکی معرفی کرد و باعث مرگش شد و مادره برای اینکه دخترش سرنوشت خودش را پیدا نکند به زور فرستادش خارج و خودش در تنهایی مطلق سکته مغزی کرد و مرد! یعنی هرچی غم و غصه در جهان بود در این کتاب جمع شده بود.. البته با یک فرم روایتی به نام " پیچ پیچ" یا " چطور بنویسیم که کسی زیاد نفهمد چی می خواند " یا " هر چی پیچش بیشتر کلاسش بیشتر" ..البته این کتاب را فهمیه رحیمی ننوشته اند بلکه کتاب جایزه مهرگان و گلشیری و هدایت را گرفته..کتاب خوبی بود فقط جگرمان پاره پاره شد )
پس کتاب هم خوانده بودیم و نمی شد دوباره بخوانیم و مجبور بودیم تمام آن وب های مزخرف را تا ته بخوانیم و تا ته خواندیم و بعد هم به این فکر کردیم که عجب دنیای جوادی شده و ایضا اینکه هیشششکی ما را دوست ندارد و گرفتیم خوابیدیم....
فردایش هم که خب تا ظهر خوابیدیم و بعد از ظهر بود که دوباره تدارکات را شروع کردیم و ورق و کاغذ ریختیم روی میزمان...بعد در حین شانه کردن گیسوانمان این فکر به ذهنمان رسید که این صندلی به دردمان نمی خورد و راحت نیست برای مطالعه..باید عوضش کنیم...همینطور که شانه می کردیم و فکر می کردیم که چطور مادر را راضی کنیم که اجازه دهد آن صندلی گوشه ی پارکینگ افتاده را به اتاق بیاوریم و با خودمان کلنجار می رفتیم که اگر تمیزش کنیم شاید سوسک نداشته باشد....در همین افکار متعالیمان غوطه ور بودیم که صدای زنگ اس ام اس ما را به خود آورد..اس ام اسی بود با این مضمون : سلام ... جون.خوبی؟ من بلیط گرفتم فردا دارم میام اونجا...هستی دیگه؟... بعععععععله....این یعنی اینکه تمام تصمیماتمان پر! چه کسی با داشتن مهمان سراغ علم و دانش می رود که بنده نفر دومش باشم؟ آن هم چنین مهمانی که اهل حرف و گشت و گذار است...و نیامده پیغام فرستاده که همش باید بریم بیرون ها! ( بماند که هی داریم به ترفندهایی فکر می کنیم که بشود ایشان را در خانه نگه داشت! از بس که حوصله گشت و گذار نداریم....ولی خب..ایشان را خیلی دوست می داریم )
هیچی دیگر....داریم با خودمان فکر می کنیم اگر با همین سرعت و همیت و غیرت و جدیت پیش برویم یک چیزی حدود 100 تا 150 سال دیگر احتمالا از مرحله begginer در برنامه نویسی می توانیم دو سانت بالاتر برویم و همراه با دیپلم گرفتن نوه و نتیجه هایمان ما هم یک چیزکی بشویم...
بالاتر از سیاهی روزهای نبودن تو، مگر می شود رنگ دیگری هم باشد؟
نمی شود...پس مداد سیاه را انداختم دور...
گفتم : بابا مرده بچه داره...بچه ی 5 ساله...مگه شوخیه ؟ گفت :مادر بزرگ بچه گفته نگهش میداره..گفتم :اگه دو سال دیگه گفت نه من دیگه نمی خوام نگهش دارم چی؟ اگه نتونی با اون بچه بسازی ؟ مرده هم که همچین آدم تحفه ای نیست...هزار تا ایراد داره...چرا می خوای خودتو از اول بندازی تو دردسر؟ مگه چند سالته تو ؟ یه جوری با شرمندگی نگام کرد و گفت سی سال........... .
ما دخترا از همون اول بزرگ میشیم تا عروس بشیم!...از همون موقع که به دنیا میای هزار نفر به شوخی برای پسر نو رسیده شون خواستگاریت کردن ...ته تموم تبریکا از همون بچگی تا هرچند سالت که باشه میگن " ایشالله عروس بشی "...مادرت هر چیزی خوبی که میخره یه دونه واسه تو می خره....مهمونی که میری یه کیس مناسب برای مادرهای پسردار هستی ! دانشگاه رفتی؟ خب الان وقتشه...سر کار میری ؟ خب الان دیگه وقتشه... انگار همه یه جورایی منتظرن ! تو هرچند سالت هم که باشه...به هرجا هم که رسیده باشی...هر موقعیت و مقامی هم که داشته باشی از نظر دیگران ناقصی تا وقتی که یه مرد کنارت نباشه....همه فقط می خوان بدونن کی میری سراغ زندگی خودت ؟! زودتر..بسه دیگه..آخرش که چی ؟ باید کهنه بچه عوض کنی دیگه ...
هویتت اینجوری میشه که تا قبل سی سال "دم بخت" هستی و بعد سی سال " دیگه کم کم وقتشه...داره دیر میشه ها"...سی و پنج رو که رد کنی "ترشیده "....
زیاد دور نیست...فقط کافیه از "ونک" بیای پایین تر و اگه زحمتت نمیشه خارج از تهران رو هم جزو شهر و آبادی حساب کنی...اون وقت می بینی هنوز هست جاهایی که برادرا می تونن تصمیم بگیرن که خواهراشون برن بیرون از خونه کار کنن یا نه ؟ هنوز هست جاهاییکه یه دختر سی ساله خودشو ترشیده می دونه و حاضره با یه مرد فلج و مسن که یه سمند داره ازدواج کنه تا از شرایط زندگی خودش راحت بشه....هنوز هست جاهاییکه مادره دخترشو میفرسته دنبال پسر همسایه چون سن دختره کم کم داره میره بالا و همسایه ها دارن پچ پچ می کنن...هنوز هستن آدمایی که تو چشمات با شرمندگی نگاه می کنن و هزار تا بهونه الکی میارن ولی تو می تونی ته چشماش بخونی که خودش می دونه این حرفا چرنده ولی دلش می خواد ازدواج کنه...خسته شده از این همه نگاه...توی تمام سالهای زندگیش بزرگ شده که یه روزی ازدواج کنه...خب باید ازدواج کنه دیگه...
و واقعیت اینقدر روشن و بی رحم جلوی روت هست که نمی دونی چی بگی .....می مونی که چی بگی ..مگه تو می فهمی حرف اونو؟ مگه یه لحظه جای اون بودی؟....فقط میگی خودتو ننداز تو دردسر....
آقایان ! لطفا با ما ازدواج کنید!...شما که کنار ما نباشید انگار ما دیده نمیشیم...کم هستیم...کوچکیم...شما باید با ما ازدواج کنید تا خیال همه راحت بشه که زندگی ما سرو سامان گرفته!....اگه دم بخت هستیم یا ترشیده ..این صفتها هم فقط به خاطر شما به ما داده شده....شما که چهل سالگی تون رو خندان و سربلند جلوی همه اعلام می کنید و همه هم موافق هستن باهاتون که "اول چلچلی" شماست....خیلی از دخترای هم سن شما از بعد از سی و چهار پنچ سالگی دیگه هیچ وقت روز تولدشونو یاد کسی نمیارن...چون روز به روز امید اینکه شما بیاید اونها رو "بگیرید" ! کم میشه...
اقایان...لطف کنید...با ما ازدواج کنید....همه منتظرند!
نویسنده ی کلمبیایی "گابریل گارسیا مارکز " همیشه جزو خدایگان من بوده و خواهد بود:
-همان طور که رویدادهای واقعی فراموش می شوند.وقایعی که هرگز رخ نداده اند نیز می توانند در خاطرمان بمانند٬ که گویی واقعیت داشته اند....
خاطره دلبرکان غمگین من
"رئالیسم جادویی" که میگن یعنی این ...
خدا دستاشو باز کرد و بغلم کرد... می دونست منتظرم....با مقیاس روز و هفته و ماه؟...نه...به مقیاس لحظه...
همیشه بودی....همیشه....همه جا...راه رفتم..کار کردم...حرف زدم...همیشه بودی..
حرفها و تحسین ها و بدگویی های دیگران مهم نبود...دل تنگی های دیگران ارزشی نداشت...دل تو باید برای من تنگ میشد..این مهم بود...
چه خوشبختم من...که دل او برای من تنگ شده...
غبار اندوه را
نادیده بگیر
کمی آن سوتر..من
هنوز هم
لبخند می زنم...
دقیقا زمانی که به همه ی انرژی و توانم احتیاج دارم ...دقیقا در زمانی که باید سرحال باشم و پوست کلفت...در همین لحظات مهم و حیاتی.. یهو خسته می شم و گیج و منفی و تنبل و بی حوصله و بدون حتی یک اپسیلون انرژی ....
دیوونه می شم از دست خودم ! خنده داره که مجبور می شم گاهی از خودم خواهش کنم که کاری رو انجام بدم . که این یکی رو بگذرون بعد هر ... دلت خواست بخور! که اینجا اگه جا بزنیم ممکنه یه عمرافسوسشو بخوریم ها...که الاغ ! الان نباید کم بیاری....
من به یک فرشته معمولی احتیاج دارم
یک فرشته معمولی تمام وقت
که بال نداشته باشد
و تا قیامت
روی شانه راستم
بنشیند...
پ.ن: فرصت نوشتن ندارم..وگرنه چه ۴ فصلی ست سرزمین دقایق من!...